معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 154397
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 866
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

هي رفيق...

خيلي خسته ام ، به خدا خيلي خسته ام...اينقد دلم مي خواد بخوابم.!.واي اگه مي شد واسه هميشه خوابيد ، چي مي شد.؟!.

يه خواب بلند ، يه خواب ابدي...اگه مي شد خيلي خوب بود.

اونوقت..،ديگه هيچ آدم آشغالي رو نمي ديدم ،.ديگه هيچكي نبود كه آزارم بده ، ديگه هيچكي نبود كه امر و نهي كنه ، ديگه هيچكي نبود كه يه ريز چرت و پرت بگه...ديگه راحت ِ راحت بودم ، بي هيچ دغدغه اي...تنهاي تنها..!.واي همون چيزي كه من خيلي دوست دارم.

يه خونه ي كوچولو ، زير خاك...ديگه هيچ كي نقاب نمي زنه ، همه شكل خودشونن ، بدون هيچ آراستگي و تظاهري...

مي دوني رفيق..!؟.اونجا اگه يكي از دوستات رو ببيني.نمي شناسيش..!.اون مياد پيشت و دستشو مي ذاره روي شونت...اما تو مثل غريبه ها باهاش رفتار مي كني.

بهت ميگه رفيق، من فلاني ام.همون كه سالها با هم بوديم ، همون كه با هم...خلاصه كلي از گذشته ها ميگه...تو هم يه كم سرتو مي خاروني و يه كوچولو فكر مي كني و ميگي آها...تو اينا رو از كجا مي دوني.؟...آره بابا يكي بود كه من اين خاطره ها رو باهاش داشتم. ولي اون كه اين شكلي نبود كه...

اون هم سرشو مي ندازه پايين...و تو هم در حالي كه داري بهش نيگا مي كني ، يه لبخند مي زني...آره لبخند مي زني...تو اونو بخشيدي...چونكه ديگه نقاب نداره...

هي رفيق...يه چيز تازه...اون اولين باره كه داره بهت راست ميگه...

باورت ميشه رفيق...اولين بار...

...

    !.....dead.....!  

              

دسته ها : درد دل...
1387/9/22 2:29

به من نگاه كن...!

آيا باور خواهي كرد...،

 من همان كودك ديروز هستم..،

كه قلبش را در اين آشفته بازار گم كرده است.؟!

بي ترديد كسي قلبم را ربوده است...

...

در اين سراي بي دلان ، جايي براي من نيست.

كسي قلب مرا نديده است..؟؟...!!!.

اگر حتي شكسته اش را بيابم..،

به كودكي باز خواهم گشت.

آري به كودكي....! 

..... 

 ... اسماعيل رضواني خو ...

 

 
چشماي منتظر به پيچ جاده،
دلهره هاي دل پاك و ساده 
پنجره ي باز و غروب پاييز،
نم نمه بارون تو خيابون خيس
ياد تو هست تنگ غروب،
تو قلب من مي كوبه
سهم من از با تو بودن،
غم تلخ غروبه
غروب هميشه واسه من،
نشوني از تو بوده
برام يه يادگاريه،
جز اون چيزي نمونده
تو ذهن كوچه هاي آشنايي،
پر شده از پاييز تن طلايي
تو نيستي و وجودمو گرفته،
شاخيه خشك پيچك تنهايي
ياد تو هست تنگ غروب،
تو قلب من مي كوبه
سهم من از با تو بودن،
غم تلخ غروبه
غروب هميشه واسه من،
نشوني از تو بوده
برام يه يادگاريه،
جز اون چيزي نمونده
 
1387/9/15 13:30

 

 

!...گله اي نيست...! 

ديروز دلم مست دلت بود و امروز مرا خاطره اي نيست.

امروز من از كوچه ي دلدار گذر كردم و فردا اثري نيست.

شايد كه در اين فرصت اندك كه به ديدار تو آيم.!

بينم كه تو با عشق دگر رفتي و پيمان شكستي...گله اي نيست.


  *****


  !...روياي من...! 

من مست ز مشروب دو تا چشم ِ تر خسته ي يارم.

من عاشق بوسيدن و بوئيدن لبهاي نگارم.

گويي كه من از رفتن و نا ديدن دلدار خمارم.

من خوابگهِ مرغ پريشان شده ي كنج غبارم.


  *****

  !...باور نمي كردم...! 

باور نمي كردم كه شب،اينگونه تاريكم كند.

 باور نمي كردم كه باد،اينگونه خاموشم كند.

من در خودم گم گشته ام ، در اين سراي بي كسي.

باور نمي كردم كه غم ، اينگونه نابودم كند.


  *****


 
!...فردا روزي ديگر است...! 

اي دوست اگر شب به دل من گذرت بود.!

گر چهره ي من مثل غمي در نظرت بود.؟

 فردا كه  تو از كوچه ي ما باز گذشتي.!

 ديگر اثري از دل محزون نيابي ...!


  ***** 

       ... اسماعيل رضواني خو ...

 

 ...

پاييز به پايان نزديك مي شود و همين طور عمر برگ هاي زرد...!

به آسمان خيره شده اي آيا..؟؟؟!

تيك تيك عقربه هاي ساعت،مژده ي آمدن بهار است...

اما برگ هاي زرد را چه اميدي به ديدار بهار...

تو را كه ديروز آغازي بود..،

انديشيدن به پايان زود نيست..؟؟

اما برگ هاي زرد را چه انديشه اي به آغاز..؟

ترك مي كند آبي ِ آسمان،زمين مه گرفته را...!

گم مي شود شاخه هاي عريان درختان،درون مه...

اما برگ هاي زرد را چه سود از گذر مسافران بي دل..؟

باد زوزه مي كشد و صداي بوف،در اين شب تاريك..،

سياهي را فرياد مي زند و مرگ خورشيد را نويد مي دهد.

اما برگ هاي زرد را چه سود از دل بستن به نگاه مهتاب..؟

آيا مي شنوي ناله ي برگ ها را در زير پاي عابران..؟

بي شك،شبي ديگر از صداي خش خش پيكرت...،

برگ هاي ديگر از هراس مرگ به خود مي پيچند...

اما برگ هاي زرد را چه تواني به گريختن..؟

چند قدم دورتر عابري به سوي تو مي آيد...!

پلك هايت را در هم گره بزن..،

مجالي براي ماندن نيست...

زمان رفتن فرا رسيده است.....! 

... 

 ... اسماعيل رضواني خو ...

          !.....parandeh2.....!

*پاييز رنگارنگ ترين فصل خداست..........رنگ عاشقي زيباترين رنگهاست.. 

          !.....cakavak123.....!

*چه لطيف است حس آغازي دوباره و چه زيباست حس دوباره به روز آغاز تنفس و جه اندازه عجيب است روز ابتداي بودن!!و چه شيرين است امروز،روز ميلاد تو،روزي كه تو آغاز شدي... 

          !.....samiiadj.....!

*اي كاش كه كاشانه ي من زير پرت بود.....اي كاش دمي ازسركويم گذرت بود.....من مرغ اسيرم كه ندارم پر پرواز.....اي كاش كه ازحال دل من خبرت بود...

          !.....الهه.....!

*تمام برگهاي زردم ريخت . باد برگهايم را تا دور دست ها برد . تا هر جا كه نشاني از قصه پاييز بود و برگ …
 

          !.....هنگامه.....! 

*نگاه كن ! من مي توانم در عرياني روحم ، زيبايي و جلال نيستي را بعد از رها شدن از نيستي ، ببينم … و من تهي از بودنم تا با تو لبريز شوم...

دسته ها : پاييز
1387/9/3 14:13

        

سلام رفقا...

كي مي دونه امروز چه روزيه.؟؟..نمي دونيد..؟؟؟!!!....بابا من چند بار گفتم صبح كه از خونه مي زنيد بيرون يه نيگا به تاريخ بندازيد...خب اين هم دردسرش...اگه نيگا مينداختين ، مي فهميدين كه امروز تولد منه....

يه كلام ختم كلام...يه جمله از پاييز بنويسيد تا در پست بعدي با نام خودتون ثبتش كنم...آره اينجورياست...

چاكر همه ي رفقاي با مرام هستيم...         

دسته ها : بدون شرح...
1387/9/2 1:55

بوسه ي باد خزوني،با هزار نا مهربوني...

زير گوش ِ برگ تنها ،مي گه طعمه خزوني...

برگ سبز و ترو تازه،رنگ سبزشو مي بازه...

غرق بوسه هاي باد و ،وحشت روزاي تازه...

مي كنه دل از درخت و،مي شه آواره كوچه...

كوچه اي كه يادگاره،روزاي رفته و پوچه...

مي شينه گوشه ي كوچه،چشم به آسمون مي دوزه...

مي كنه ياد گذشته،دلش از غصه مي سوزه...

ياد روزايي كه كوچه،زير سايه ي تنم بود...

مهربون درختِ عاشق،مست عطر نفسم بود...

سهم من از بوسه باد ،چي بگم اي داد و بي داد...

همه زردي و تباهي،مردن و رفتن ِ از ياد...

سهم من از بوسه باد ،چي بگم اي داد و بي داد...

همه زردي و تباهي ،مردن و رفتن از ياد...

سهم من از بوسه باد ،چي بگم اي داد و بي داد...

همه زردي و تباهي ،مردن و رفتن از ياد... 

1387/9/1 19:1

 

 

...

14 سالم بود...،

وقتي رفته بودم خونه ي يكي از دوستام ...متوجه شدم داداش 28 ساله ش به آهنگي گوش ميده...محو اون صدا شدم...چه قد قشنگ مي خونه..!!!!!...

رفتم و ازش خواستم اون كاست رو به من بده..اون هم قبول كرد...هميشه به صداش گوش ميدادم..باهاش اخت شده بودم... توي شادي هام...توي بدترين شرايط زندگيم، تنها صدايي كه به من آرامش ميده صداي اونه...حالا اون تمومه زندگي من شده...و تمومه آهنگاشو دارم....اون كسي نيست جز...

 

 

 

 

1387/9/1 11:6
X